چکامه های سوررئال

شعر سوررئال و سپید

چکامه های سوررئال

شعر سوررئال و سپید

* مشام

چرخ می زند سرخ

حلقه حلقه پیر
من...
آفتاب تلخ
بافه بافه گیس



۱۴۰۰٫۱٫۲۵

* بلوط های لعنتی

شبیه اسطوره یا مسخ
بدون کاغذ پیچ
به دریا رسیدم
یکدانه اسب
خفاشی شبیه صلیب
لیسک های محزون
با قهقهه های ناگهانی به خوابم آمدند
شاید...
روزی بی آستین
از کرانه های شیرین
محتاج هوا و نور
باز گشتم
بیشتر از همه مجذوب
ناشی از گنگی سکوت



۱۴۰۰٫۱٫۳۰

* دماوند

رفیق جون جونی عزا گرفته بود

یه چتر کهنه...

عرق کرد و مرد




۱۴۰۱٫۱٫۲۰




* هول


من کلماتی می شناسم که دهان را می سوزانند
جور عجیبی که سر در نمی آورم
دیر به دیر پیدایشان می شود
انتظاری دراز...
شکل آهستگی
مثل پایی که گاهی عقب می کشم





۱۲/۱/۴۰۱

* آخرین پیام

از نیمرخِ کوکب های قرمز
آخرین پیامت را خواندم
یک شب صیقلی با قایقی سفید
یعنی: به لطف عشق تو کسی پاسخم را نمی دهد


۱۴۰۰٫۵٫۵

* سوناتی برای یک دوست

سلام رفیق 

بعضی پرنده ها نازن 

بعضی نگاه ها نازن 

بعضی صداها و بعضی قهر ها نازَن


نازها، بی نهایتند

۱ ، ۲ ، ۳

بشمار و بشمار 

تا تموم دلت پُر از ناز بشه


آره رفیق

بعضی رفیق ها هم نازن 

مثِ آهنِ تفتیدۀ انتقام 


اصن ...

انتقام ها نازن 

خیانت ها 

بعضی زهر ها

بعضی دروغ ها

و بعضی شکستن ها هم نازن


رفیق من 

ای دهانهٔ غار حرای من 

وقتی پرستوهای اسفندی بهار مُرده اند

تو را پنهان پرستیدن، ناز است


۹۶٫۱٫۲


تابلو: زوج سالوادور دالی با سرهای پر از ابر







* کوزت

عشق سنگم می زند تا قیامت می شمارم ای زلیخا مرد باش
شاینده زیبا

آه...
آزمندم آرزو را
گوهرِ همزادِ پنهان
در وقارِ شیریِ کردارِ شهوت
شور و نوشاکِ فرحناک

آتشم را باغِ شعری
صبح خورشید را کند رنگ
لذّتم را بی بهانه
فرصتِ شادی مهیّاست
خواب های  قهوه ای، عریان وناآرام
همجوارِ دامنِ رقاصه ای مجنون می رقصد

ساقهٔ کاه
مزّهٔ آبِ گوارا
با هجومِ آفتی پیوسته زیبا
نیک و بد را در جنونِ بذرِ خاری
زرد
افشاند

اخم ها تُند
جیغِ کُندِ چوبهٔ دار
چنبرِ هولِ هوس
کشدار و غول آسا
اشتباهی مستمردر خطِّ انکار
دست و پا می زد

چشمه ها
حتّا درختان
سبزه های ابرِ گریان
آن خَزَر
کارونِ شب ها
شهر اوباشِ کِرا...
در بسترِ بدخانه می شُست؟

ای عزیزان
اینک از عشق ساقیم من
اهلِ آبم در تنِ خاک
بنگرید...
خرما دلان شیرِ دلیران
از تگِ جان مستِ اویم
پُر ز رَنگم
در غروبِ تشنه ای
آمد...
فریبا

ای زلیخا مرد باش...
عشق سنگم می زند تا قیامت می شمارم

 ۹۶٫۱۱٫۱  تابلو : خود کشی اثر یاکوب شیکاندر

* ساعت شلوغی

گاهی...
دنیا غیب می شود
تا من روی چیزی را بکِشم
وَنگوگ...
گوش گربه را می کشد، تا تندتر بدود
مثل آینده...
ته راهرو نشسته ام،
وارد باطنم می شوم



۹۶.۷.۱۲

* تقاص


قلب من به سمت تو
شبیه لانه ای است
سنگ مفت، گنجشک مفت






۱۴۰۰٫۱۱٫۲۷